پیدا





این داستان: در پی جواب یک سوال بی جواب/ یا: چرا مرتب نشدم!

درخواست حذف اطلاعات

ب داشتم از دوران نوجوونیم حرف میزدم و همچنان با تداعی اون روزها میخندیدم؛ من در دوره ی نوجوونی، ش گی رو به اوج خودش رسونده بودم!!
راستش واقعا دوست نداشتم مرتب باشم و نامرتب! احساس راحتی می ، (هنوزم همونطورم) اما اون موقع ها مطابق عرف، مادرم، برای مخالفت با من مصمم تر بود!
البته خواهر و دختر هام هم در این مورد (برای منظم شدنم) نقش حائز اهمیتی رو ایفا می ، اما متاسفانه همگی با ش ت چشم گیری روبرو شدن!
بعد از تلاش های تربیتی بسیار، (انصافا بعد از صحبت های ملایم و منطقی! اعم از اینکه تو باید مرتب باشی/ کدوم یکی از ما نامرتبه که تو اینجوری ای؟/ لباساتو تا کن/ دخترم لباساتو از روی تخت و وسط اتاق جمع کن!/ برات جایزه می یم ولی تو مرتب شو!/ مرتب و منظم باش!!/ چرا هرچی رو برمیداری نمیذاری سر جاش؟/ نامرتب بودن خیلی زشته!!!!) بالا ه خسته شدن و با عبور از مرحله از تهدید، بعد از ی ری همفکری ها! به روش های ناشایست :)) روی آوردن؛ روش هایی اعم از ریختن زباله های اتاقم توی کیف مدرسه! گذاشتن وسایلای وسط اتاقم دم در! و از همه مهم تر: ریختن لباسام توی و باز شیر آب :)))
نتیجه شون چی شد؟ متاسفانه من به طور ناخودآگاه! خیلی پر روتر و مصمم تر تر تر از این حرفا بودم! و امروز که به خودم نگاه میکنم، میبینم که این نامرتب بودن با من عجین شده ست؛ وگرنه بعد از اونهمه تلاش، طبیعتا نوجوونیم باید به نظم و ترتیب وسایلام (مطابق تعریف مادرم از مرتب بودن) ختم میشد دیگه! نه؟