پیدا





بارون/ بارون/ بارونه/ هی!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از مادرم، سمانه، محدثه، مهربانو، حوریه، بانوجان، طاهره، مهین و حسن، یکی از دلایلی که حاضر نیستم به عشقش گیلان رو ترک کنم، بارونه!!
با این حال؛ قبل از اینکه شما بگین یا دنیا بهم نشون بده، خودم بگم که حالا دو فردای دیگه منو میبینید که اومدم و دارم براتون از اینکه نگرش و شرایط امروز زندگی آدم با دیروزش فرق داره و آدم باید دنبال پیشرفت و ترقی باشه و نباید خودش، خودش رو سدی برای جریان زندگیش قرار بده میگم و از مزایای تماس تصویری صحبت میکنم و میگم که دارم از اینجا میرم یه جای بی آب و علف که هر دو سال یکبارم بارون نمیاد!! آفرین دقیقا در همین حد خوش شانسم!!! :)))
-آهنگ بارون شهرام نیک یارم گوش بدید????✋



بخند و بگو!!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی فکر توو خونه چیکار کنیم که در هفته حداقل پنج-شش ساعت کنار هم بشینیم و همینطور که حرف میزنیم، یه چیز مفید یاد بگیریم! و سرانجام: امشب از ساعت ده و نیم تا دوازده نشستیم و با پدر و مادرم زبان کار کردیم. الان در حدی که بتونیم بگیم اسممون چیه، چند سالمونه، رشته مون چیه و مجردیم یا متاهل، بلدیم!!
اینجوری نه تنها که میخندیم! بلکه دو فردای دیگه (با این سرعتی که ما داریم پیش میریم، دوفردای دیگه حدود بیست سال طول میکشه!!) با همین هفته ای چندتا جمله ها زبان انگلیسی رو مثل زبان مادری حرف میزنیم!



مربانان!

درخواست حذف اطلاعات

برام پیام ویدیویی فرستاده از خودش و دختر کوچولوش. منم از سر شب سرفه های خشکم شروع شدن و همزمان با اینکه حالم بد میشه، میرم تلگرام و دیدن پیامش رو برای بار دهم تکرار میکنم. سرفه هام بند نمیاد ولی حال دلم خوب میشه!!
دختر ش دقیقا عین حبه ی قند شیرینه!
راسته که میگن خدا هر ی رو بیشتر دوست داشت، توو مسیر زندگیش از این حبه های قندم گذاشت؟ :))
-ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم



اندر احوالاتم

درخواست حذف اطلاعات

میدونید که من آدم بدبینی نیستم، ولی اینکه بچه ها دعا می زودتر حالم خوب بشه و بازم همون آدم پر انرژی رو ببینن، در وهله ی اول داشتن واس خودشون دعا می ؛ طی این چند روز، راه و بی راه، یه جوری ناله می که انگار تیر خورده بودم!! واقعا صبور بودن که تحمل ! :))
-با وجود اینکه دوتا از کلاسای امروزم به جونم بنده و اعتراف میکنم که متاسفانه از صبح بیدارم و تمام حواسم سر کلاسه، به خاطر حرفای دیروز طبیب عزیزم، بالا ه پذیرفتم که باید استراحت کنم و امروز خونه موندم و الان دارم استراحت میکنم!



توو دلی!

درخواست حذف اطلاعات

در حالی که روال عادی زندگی منم کلی تنوع داره، گمونم اون هفته خوشی زده بود زیر دلم که داشتم توو دلم میگفتم
پری روز که حالم بد بود، قبل از اینکه برم خونه و بخوابم، گفتم
و الان میتونم بگم: حس میکنم دارم به اون آدمی که از پس خودش برمیاد برمیگردم و اصلا با اینکه وقتی یه چیزی رو ازمون میگیرن و دوباره همونو بهمون برمیگردونن راضی و خشنودیم کاری ندارم؛ خوشحالم و خدایا غلط که اون هفته داشتم توو دلم! در وصف یکنواخت شدن زندگیم نطق می !! مرسی که انقدر به فکرمی :)) [در دلش میگوید و صبر میکند :))]



چگونه شاد هستم!

درخواست حذف اطلاعات

امروز داشتم یه مطلبی میخوندم در رابطه با اینکه چطوری شاد باشیم و این صحبتا. چون یه کم سرم گیجه! پیش خودم گفتم اول تیترها رو بخونم که اگه تکراری بود ادامه ش ندم.
ع العملم موقع خوندن تیرها به این شرح بود:
-دیگران چه فکری می کنند؟
من توو دلم: مهم نیست هرچی فکر کنن!
-ش ت؟
-اصلا نترس/ به خودت فرصت تجربه ها و ش ت های جدیدِ بیشتری رو بده!!
-چیزهایی که نداریم؟
-به چیزهایی که داری فکر کن!!/ طرح و برنامه ی رسیدن به چیزهایی که میخوای رو بنویس.
-تاسف؟
-غیرقابل انکاره اما نباید جلوی رشدتو بگیره!
-اشتباهات گذشته؟
-درسامو گرفتم بقیه ش بره گم شه!!
-انتظارات جامعه؟
-توقعشونو بیارن پایین من قرار نیست اونی باشم که بقیه میخوان!!/آدم آهنی و زشت و خپلم خودشونن!!
و... هیچی دیگه؛ همیشه دلم میخواست به رموز شاد بودنم پی ببرم که به لطف خدا امروز پی بردم! -خدای مهربانم، بیش از همه، به خاطر از تو ممنونم!!



بحث شدید!!

درخواست حذف اطلاعات

شنبه با یکی دعوام شد و انقدر صدام رفت بالا که به بیرون رسیده بود و یکی از دوستام اومد و دیده بود که من حالم بده، ازم خواست بشینم و در دفاع از من دعوا رو ادامه داد!
حالا من اصلا با این قسمت داستان کار ندارم؛ نکته ش اینجاست که امشب دعوا رو برای حوریه تعریف می و ما به این نتیجه رسیدیم که من رسما طرفو شستم، چلوندم و پهن توو آفتاب.
من یا دعوا نمیکنم، یا اگه سالی یه بار، کارد به استخونم برسه (و بدونم که حق با ماست) و دعوا کنم، خیلی بد دعوا میکنم :/
اینبارم طرف خیلی شانس آورد که حالم بد بود وگرنه احتمال اینکه من وسط دعوا بشینم سر جام، یک در هزاره!!
چون دعوام نصفه مونده و حرکت این آدم برای من و بیست نفر دیگه دردسر درست کرده، حس درونیم میگه احتمال اینکه من (با وجود تمام آرامش و ساده گیری هام) از این به بعد با یه نگاه کج، یه نفس عمیق، یه صندلی کشیدن، یه پا کوبیدن، یه جمله ی کوچیک، یه نکته ی پرت از جانب این شخص!! و یا به هرررر دلیل دیگه ای!! بتوپم به این آدم و دوباره صدام رو رها کنم، خیلی زیاده. خیلی زیاد!
خیلی وقتا مشکل از اونجایی شروع میشه که بعضیا رو آدم حساب یت باز میکنن و فکر میکنن که آدمای آروم همیشه آرومن و آدمایی که همیشه آرومن بلد نیستن عصبانی بشن و بدلج نیستن. دیگه نمیدونن که به وقتش! لجبازی و بد بودن هم تخصص ماست!!



همدلی؟

درخواست حذف اطلاعات

صفیه میگفت
راست میگفت؛ ما غالبا به چهره ای که آدمها از خودشون بهمون نشون میدن عادت میکنیم! و این باعث میشه که انتظارها از آدمهایی که همیشه حالشون خوبه بالا بره و حتی خیلی از ما به صورت ناخودآگاه، عملا کم ترین حقی برای بدحال بودن اونها قائل نباشیم؛ و این یعنی کمتر درک شدن...
شاید باورش سخت باشه ولی من یه دوره ای خودم با زبون خودم میگفتم و بقیه فکر می که دارم شوخی میکنم. هرکاری می هم نمیخواستن باور کنن. بعدها متوجه شدم که اصل حالو به بعضیا نباید گفت؛ هر آدمی ظرفیت شنیدنشو نداره. بعضیا فقط بیشتر آدمو سنگین میکنن!!
-خدا رو شکر که من با وجود حضور همیشگی محدثه و حوریه و فاطمه و عادله و ملینا، از این قاعده ی درک نشدن و سنگین تر شدن، در امانم! -زندگیتون پر باشه از آدمای خوبی که درکتون میکنن و امیدوارم که شما هم محدثه و حوریه و فاطمه و... زندگی بقیه ی آدما باشین????



همراهی

درخواست حذف اطلاعات

میگه میترسم
میگم منم همینطور؛ و خب این ترس، اگه آدمو فلج نکنه (توو این مورد) کاملا طبیعیه!
میگه کاش تو نمیترسیدی، اما خوبه که توو این ترس همراهمی!
-بنظرم تنها نبودن، همیشه حس بهتریه؛ حتی توو ترسیدنامون. انقققدر خوب که شاید بشه گفت حتی به عاشق بودن هم میچربه!! دقیقا همینقدر حیاتی. همینقدر ارزشمند. همینقدر مهم.



ع از من و خستگی و پل غازیان!

درخواست حذف اطلاعات

دوستم یه سری ع از قبلنا برام فرستاده که توشون رنگ از رخسارم پریده و کاملا مشخصه که نه تنها که ناراحت بودم، بلکه آ روزه و نا ندارم!!
خوشبختانه نمیدونه که میتونه باهاشون ازم اخاذی کنه (؟)



ذره ای که یک دریاست!!

درخواست حذف اطلاعات

کلاس آ م رو برای اینکه انرژی ذخیره کنم، کاملا بیصدا سر جام نشستم و وقتی رسیدم خونه انقدر شارژ بودم که خانواده بیش از پیش از دیدنم خوشحال شدن!
چقدر قشنگه اگه سعی کنم مِن بعد، حداقل کلاس آ و بیصدا سر جام بشینم و جای خستگی محض، همینقدر از انرژیمو بیارم خونه!!



جملاتی که با عشق، نوشته میشوند!

درخواست حذف اطلاعات

یکی از دوستام، اواسط یکی از نامه هایی که برام نوشته بود، دعام کرده بود و یه جای دعاهاش گفته بود
راستش، گاهی که خیلی خیلی خسته میشم، یاد نگاه ابدی خدا میفتم و لبخند میزنم...



تجربه هایی که باعث رشد آدمی اند!

درخواست حذف اطلاعات

اگه بخوام یه قسمت از یکی از پرکاربردترین صحبتهای روزانه م (که در نقش مقدمه ست) رو براتون بنویسم، مینویسم:
خب من خیلی برای عشق ارزش قائلم. حس خیلی خوبیه. حال خیلی خوشیه. واقعا خیلی قشنگه. خیلی دوستداشتنیه!/ اما به تنهایی کافی نیست. حداقل برای من کافی نیست./ نمیشه!/ اگه تناسب نباشه، با وعده و وعید و خوش اخلاقیای دوران دوستی و نادیده گرفتنها چیزی حل نمیشه./ همین منو ببین! اگه من با طرف مقابلم خیلی متفاوت باشم و ما متناسب نباشیم/موقعیت ازدواج وجود نداشته باشه/ طرف اعتیاد داشته باشه/ از سلامت روان برخوردار نباشه/ انواع بلوغش کامل نشده باشه و و و... اون عشق خیلی زور بزنه زیر یه سقف! تا شیش ماه منو سرزنده نگهم داره./ بعد از شیش ماه، بدبختی دست از سر من برنمیداره!!
من نمیگم عشق بده، نه اتفاقا خیلی ام خوبه. منتهی بدون شناخت و تناسب، نود درصد احتمال میره که این قسمت از داستانمون تهش قشنگ نباشه. تو بخاطر ده درصد حاضری تموم پل های پشت سرت رو اب کنی؟ من خیلی بهش فکر . حداقلش اینه که من آدم این صحبتا نیستم! حالا اگه تو میخوای و میتونی استثنا باشی، این به خودتون مربوط میشه. فقط تا جایی که یادمه، آ ین دختری که میگفت دوماه بعد از ازدواجش، در حالی که یه طرف بدنش زیر فشار عشق کبود شده، دنبال کارای طلاقشه!



وقتی که بلند فکر میکنم!

درخواست حذف اطلاعات

دلم میخواست توو آهنگ دختر کابل ولی، اون قسمت *هرجور و جفا را کنی صبر و تحمل* رو (که درکش نمیکنم) حذف کنن، و یه جاهایی به جای *ای دختر کابل تو زیباتری از گل* هاش، *تویی اهل تامل!* رو جایگزین کنن!! تصور کنید چقدر زیباتر میشد!
بقیه ش حله بنظرم :))



یاد بگیریم

درخواست حذف اطلاعات

من قبلا در این رابطه که آیا به ی که میخوام باهاش ازدواج کنم، بگم که قبلا هم به ی فکر یا نه! با متخصصین!! صحبت و جواب نه بوده. دلیلش هم حسادت، مقایسه طرف مقابل با اون آدمی که من قبلا بهش فکر ، ایجاد شدن این سوال که طرف کی بوده؟ و برانگیخته شدن حس بی اعتمادی و ... بود که من تا همین چند دقیقه ی پیش اصلا جدی نگرفته بودمش!! و میخواستم در آینده، خیلی منطقی و روشنفکرانه!! برای همسرم از اون آدمی که برای اولین بار دوستش داشتم سخنرانی کنم و اتفاقا میخواستم از ویژگی های انسانیش و دلایلی که باعث شد باهاش ازدواج نکنم بگم و چون اون شخص برام تموم شده، واقعا فکر می کار خیلی خوبیه که حداقل یکبار از تجربه م در این رابطه با همسرم صحبت کنم!! :| :))
چند دقیقه ی پیش چه اتفاقی افتاد؟ یه کلیپ دیدم که طرف با قدرت و هیجان داشت میگفت چنین چیزی رو نگیم که خوب نییییست!! و در تار و پود وجود من اثر کرد!
به زبون من، حرفای آقای روانشناسه میشه اینکه به طرف بگیم من وارد گذشته ی تو نمیشم و با روابط گذشته شما اصصصلا کار ندارم، شما هم با گذشته ی من اصصصلا کاری نداری و اگر به دیگه ای فکر کنی، به من خیانت کردی عزیزم./ من الان میخوام با تو زندگی کنم و تو برای من بهترینی آرامشم!/ ما با عشق، به هم متعهدیم و میخواهیم با هم آینده مونو بسازیم و از زندگی لذت ببریم!/ میدونی فلانی جانم؟ من خییییلی خوشحالم که ما با هم ازدواج کردیم و بخاطرش خدا رو شکر میکنم و به خاطر تک تک ویژگیای خوبت بهت افتخار میکنم و با تموم قلبم دوستت دارم./ من به هرررر کی جز تو که فکر کنم حالم بد میشه!! اصلا نمیتونم فکر کنم!!/ وای حالم بد شد اصلا (؟) :))) +دلم نیومد شما رو در جریان این یادگیری مهم، قرار ندم????✋



از دلنشینها

درخواست حذف اطلاعات

داشتم درس میخوندم!! صدای سارا نائینی اومد، آهنگ با من بمان.
بالا ه آهنگ مورد علاقه مو برای وقتایی که میگن بخون، پیدا !!



خوشحالی بسازیم

درخواست حذف اطلاعات

بنابر دلایل بسیار، ید هدیه ی تولد رو حذف و به ید هدیه ی سالانه مبدل . اینجوری که به جای روز تولد، در طول سال! همینجوری که دارم میرم یهو یچیزی رو میبینم و یاد ی میفتم، یا میدونم فلان چیز فلانی رو خوشحال میکنه، براش می م و به دستش میرسونم. و به همین سادگی! خودم رو از مقید بودن به یک انتخاب سریع و شرمنده بودن از تاخیرِ عظیمِ رسیدنِ هدیه ی تولد به رفقام رهایی بخشیدم.
با اینحال، حوریه از محدود آدمهاییه که بنابر دلایلی، دلم میخواد همیشه براش هدیه ی تولد ب م. حتی اگه توی یک ماهگی هرسالش بهش برسه!!
امسال در کنار هدیه ی تولدش، یکی از ع های دونفره مون رو روی کاغذ گلاسه (در نقش کارت پستال) پرینت گرفتم و براش نوشتم که بذ روی میز تو ش و هروقت که نگاهش میکنه لبخند بزنه و یادش بیاد که چقدر قشنگه و باید بیشتر مواظب خودش باشه!



دست، دوست!

درخواست حذف اطلاعات

با وجود اینکه به گوشت علاقه ندارم (توجه کنید که علاقه ندارم معنیش این نیست که اصلا نمیخورم.) عاشق برنجم و هر از گاهی، بخاطر ی ری از غذاها (مثل پلو کباب، ماهی و ماکارونی!!) دستامو میشورم و میرم توو دل بشقاب!
به نظر من، یکی از قشنگترین لذتهای دنیوی! با دست غذا خوردنه. همیشه ام برام سواله که آدمهایی که همیشه همه چی رو با قاشق چنگال میخورن، چرا یکبار با دست نمیخورن؟
با وجود اینکه خانواده م میگن این کارت اصلا قشنگ و بهداشتی نیست!! و برای ماکارونی (بله همونطور که گفتم! من گاهی ماکارونی رو به کمک انگشتام میخورم) عاقل اندر سفیه نگاهم میکنن و یه جاهایی در برابر آدم غرغروی درونشون کم میارن و میگن و من درحالی که نشنیده میگیرم به این فکر میکنم که اینکه ما میتونیم ماکارونی و سیب زمینی و قارچ سوخاری و لازانیا و پیتزا و پلو کباب و پلو ماهی و مربای توت فرنگی و مربای به و رولت خامه ای رو به کمک انگشتامون بخوریم! چه حس خوبیهههه!! خدایا شکرت. خدایا ممنونم. خدایا سپاس! +ربیع الاولتون مبارک دوستان????????



آرامبخش طبیعیِ دلچسبم!

درخواست حذف اطلاعات

دارم به روزایی که نیاز مبرم به دو-سه ساعت تنها بودن در هر دو هفته یکبار رو حس میکنم نزدیک میشم و طبیعتا باید یکی از کافه ها رو انتخاب کنم؛ اما خب اعتراف میکنم که انتخاب من جایی نیست به جز: طباخی!!



عشق هدیه کنیم

درخواست حذف اطلاعات

میدونید؟ من خیلی به اینکه "ما واقعا چرا باید با آدمها جوری رفتار کنیم که اعتماد بنفس انجام خیلی از کارهایی که میتونن انجام بدن رو نداشته باشن یا از دست بدن؟" فکر میکنم.
همیشه هم گفتم که اگر شما آدمی هستید که با محدودیتهاتون احساس امنیت میکنید، این انتخاب شماست و محترمه. ولی لطفا به دیگران نگید که نمیتونن از پس خودشون بر بیان. چون واقعا بر میان!!
خلاصه اینکه با افکار مسموم، اضطراب های بی جا و ناامیدی ها، به رشد و تعالی انسان خیانت نکنیم لطفا!



راحت؛ درحدی که انگار دارم با خودم حرف میزنم!

درخواست حذف اطلاعات

در اینکه من وقتی احساس راحتی میکنم، توانایی عجیبی در بارش فکری دارم شکی نیست؛ مثلا چند روز پیش داشتم با یه دوستی در مورد سماع مولویان صحبت می و میگفتم که سماع مولویان صوفیهاست و قبلا در مورد شون خونده بودم که یه عرفانی و در خلسه ست (خلسه گمونم همون آگاهی ذهن و آرامش تن رو میگن) و رسیدم به اینجا که شاید بنظرتون اصصصلا قابل مقایسه نباشه ولی اگه اهل یدن باشین، توو یه نقطه ای درک میکنید که صوفیها چقققدر میتونه آدمو یاد دیو و دلبر بندازه! دقیقا یک عالمه حرکت و چرخش با حس رهایی و شور و آرامشششش! توام شده و یک زیبا رو شکل داده!!
هیچی دیگه دوستم سکوت! دوستم عبور!
منم همینجوری که لبخند میزدم در افق افکارم محو شدم :)))



اگه دعوا کنم ورق برمیگرده؟

درخواست حذف اطلاعات

م گفت تصور کنید که میرید خارج از کشور و در حالی که زبان بلد نیستید!! صبحی که رسیدین بهتون میگن هتل چهار ستاره ای رو که رزرو کردید، بنابر دلایلی به یک هتل سه ستاره ی بدون آسانسور مبدل شده. چیکار میکنید؟
نظر شما رو نمیدونم ولی من به اینکه ناهار چی بخورم فکر میکنم و بعد از اینکه ی اعتی رو به نامه نگاری! و نوشتن عرض اعتراض و شکایت و ن یتیم اختصاص میدم، میرم تا از دیدن مکانهای تاریخی و جاذبه های گردشگری اون کشور لذت ببرم. برای دفعات بعد هم سعی میکنم قبل از سفرم، در سطح ابت ام که شده، زبان بلد بشم!
تعریف از خود نباشه!! محاسبه ی نتیجه ی آزمون پرخاشگری امروز میگفت من خیلی ریل م! خیلی خوبه! خوش بحالم!! :))



خوشحالی بسازیم

درخواست حذف اطلاعات

داشت از آ ین باری که پسرشون در قید حیات بود و یده بودن تعریف میکرد و میگفت پسرم خیلی خوش اخلاق بود و عاشق این بود که من خوشحال باشم و دیگه بعد از رفتن پسرم نتونستم توو هیچ عروسی ای هم ب م... .
از جایی که سعادت این رو دارم که من رو به اندازه ی دخترش دوست داشته باشه، بهش گفتم من برای عروسیم به عشق شما ی اعت سالن رو کاملا جدا میکنم که برای این اتفاق فرخنده (عروسی من!) از ته دل شاد باشیم و باهم ب یم!
انقققققدر خوشحال شد که دلم میخواست فردا عروسی کنم!! :))



شبخوان!

درخواست حذف اطلاعات

واقعا انتظار بی جائیه که من بخوام در طول روز درس بخونم و شبها رو بخوابم. چرا؟ چون امروز که به صورت آزمایشی خواستم درس خوندن در طول روز رو شروع کنم، در ابتدا مهمون اومد و رفتم به نشانه ادب پیششون بشینم. بعد از اینکه رفتن، پدرم دلش خواست برام خاطره تعریف کنه و چون احترام والدین واجبه! به خودم گفتم اینا همه آزمایشهای الهیه پس خوب رفتار کن!! و رفتم نشستم تا به خاطراتی که البته بارها هم شنیدمشون، باکمال میل گوش بدم. بعد از اون هم که نشستم تا بخونم، ورای اینکه اعضای خانواده ی عزیزم! چهاربار وسط درسم رفتن و اومدن، تلفنم زنگ خورد، خواننده ی محبوبم آهنگ جدید داد!! و از طرفی هم چون خیلی از آهنگا رو حفظم و صدای تلوزیون بلنده، نمیتونم روی مطالب تمرکز کنم. مثلا وقتی گوگوش داره من آمده ام وای وای! رو میخونه واقعا سخته که من به خودم بگم درستو بخون!! تازه وسط درس خوندن اشتباهی صدای گوشیمم زیاد میکنم! چون از بس دائم الآهنگم که فکر میکنم خودم گذاشتمش!!
در نتیجه، کاری رو که نتیجه بهتری برامون داره. منم با شناختی که از خودم و زندگیم دارم جای این تلاش هایی که کاملا برخلاف سبک زندگیمه، خودمو خسته نمیکنم و بدون توجه به توصیه های ایمنی ای که میدونم هم درسته اما واقعا با سبک زندگیم سازگار نیست! همون شبا درس میخونم! -_-



فتبارک الله...

درخواست حذف اطلاعات

شده از خستگی برای خودت سنگین بشی؟
در حالی که امروز بخاطر خستگی و فشار زیاد، خودم رو از پله های پل هوایی تا ماشین میکشیدم، به خونه رسیدم و پیام صوتیشو شنیدم؛ میگفت و با خنده ادامه داده بود
قطعا تا وقتی که خودم نخوام و اجازه ندم هیچ ، هیچوقت، نمیتونه متوجه عمق خستگی ها و خط و خش های روحی من بشه و اون برای هردوی ما! توصیف قشنگی از شخصیت من ساخته بود که اتفاقا! قدرت بی همتای خودش رو بهم نشون میداد. همینطور که به خودش و تصورش فکر می ، توو دلم به خدا لبخند میزدم...



مدیریت بحران :))

درخواست حذف اطلاعات

وقتایی که چند روز خوب نخوابم و توی یه نقطه ای خوابم بگیره، تمرکزم افتضاح میشه. با این اوصاف! امروز علاوه بر امتحان، باید یه مقاله ای رو ارائه میدادم و چون کلا دو ساعتم نخو ده بودم، متاسفانه خیلی خوابم میومد.
محتوای مقاله، پیچیده نبود. رفتم شروع کنم؛ جمله اول رو گفتم و دیدم خودم نفهمیدم چی گفتم!!
یه نگاه به بچه ها انداختم و متوجه شدم که متوجه نشدن. پرسیدم
هیچی نگفتن؛ گفتم . دوباره گفتم! و بازم خودم نفهمیدم چی گفتم :))
قبل از اینکه برای دفعه ی سوم شروع کنم، گفتم ؛ اون انسانهای باشعور هم گفتن اشکالی نداره بابا فدای سرت و تو خوبی و نگران نباش و خلاصه خیلی مهربون برخورد ! تا اینکه من دوباره شروع به توضیح دادن و از جایی که اینبار (با وجود عذرخواهی و اعتراف به خستگی) اون فشار اولیه از روم برداشته شده بود، چند تا نفس عمیق کشیدم، تمرکزم رو جمع و خدا رو شکر خیلی خوب توضیح دادم و بعد از اینکه دیدم خوب شده! با خنده گفتم و اینجا بود که دیگه دوستای مهربونم از خنده منفجر شدن :))
با وجود اینکه کمتر از سه ساعت بعد، با ح تهوع برگشتم خونه و دوساعت بیهوش شدم، الان به عنوان آدمی که خستگی در کرده و جون دوباره ای گرفتم، نشستم و فکر میکنم که: ولی واقعا اگه یه کم خسته تر بودم، امروز قابلیت اینو داشتم که بعد از دوبار توضیح ناموفق!! گریه کنم؟ :))) اصلا بیا به چیزای خوب فکر کنیم!! خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت!
خدایا شکرت. خدایا ممنون. خدایا سپاس! بخاطر همه چیز.



از گفت و گوهای توو راهی!

درخواست حذف اطلاعات

امروز توو ماشین نشسته بودم که همسفر کناریم، بعد از یک مکالمه ی تلفنی طولانی مدت، شروع کرد به صحبت . انقدر عصبانی بود که حس می میخواست طرف مقابلش رو خفه کنه!
شروع کرد به حرف زدن و هی میگفت میرم هرچی توو دهنم هست بهش میگم و و و...
بعد از تموم حرفاش، در حالی که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم و حال نداشتم، با ولوم کاملا یواش گفتم
خندید. با لبخند و همچنان یواش گفتم . در نهایت، کلی تشکر و من رو با آرزوهای خوب بدرقه کرد.
میبینید؟ من واقعا کار خاصی ن . اون یه قسمت از عصبانیت هاش رو گفت و من خیلی ساده و پیش پا افتاده! با یه نفس عمیق بکش و چاهارتا کلمه حرف، درکنار آرزوهای قشنگ، برای روزهای آینده ی زندگی، حال خوب و لبخند ذخیره !!



از مهربونیای سبک مدرن

درخواست حذف اطلاعات

همین دو دقیقه ی پیش دیدم یه دوستی که نمیشناسمش، من و چند نفر دیگه رو زیر یه پستی که در مورد اسممون بوده تگ کرده. بعد انقدر حس این حرکتش (درحالی که نمیشناسمش و میتونست اصلا منو یادش نباشه!) برام قشنگه که اگه حس و حال اون هفته رو داشتم میرفتم بهش میگفتم مرسیییی عزیزم شما چقدر مهربونی!! قلب قلب قلب قلب =)))
-انگار توو یه روز دلگیر و تاریک، یه آدم خوش قلب به دلم لبخند زده!! تا من دیگه به "از بی مهری مردن، توو دنیای مدرن" فکر نکنم!



پیش بسوی تعادل!

درخواست حذف اطلاعات

من خیلی وقتا اظهار نظر نمیکنم و ممکنه روزی چند بار بگم ، ولی در کل! خیلی حرف میزنم. از مکالمات همسفرانه بگیر و برو تا حرفای دوستانه و همکلاس/دانشجو وارانه!
توو خونه ام که از یک روزم، از احساسات و افکارم، از مطالب جدیدی که یاد میگیرم، با خودم و خانواده! به وفور صحبت میکنم و آواز و شعر و کتاب میخونم... خیلی ام از این بابت راضی و خوشحالم.
حالا برخلاف من، یکی از دوستام انققققققدر ت بود که توصیف شدنی نیست. یعنی دقییییقا از دیوار صدا در میومد ولی از دوستم نه!
خلاصه تمام مدت بیصدا بود تا اینکه ازدواج کرد؛ بعد از ازدواج کلا یه آدم دیگه شد و الان خیلی راحت حرف میزنه.
امروز این دوستم داشت حرف میزد، یکی دیگه از دوستام رو به من گفت ازدواج خیلی خوب و تاثیرگذاره! ببین این ازدواج کرد چه خوب دهنش باز شد!
در حالی که از تحلیلش خنده مون گرفته بود، فکر اگه ازدواج خیلی خوب و تاثیرگذاره پس آدمو حالا متعالی پیشکش!! ولی حداقل متعادل میکنه!
-یعنی منم ازدواج کنم، دهنم بسته میشه؟
در حالی که دوستم از شدت خنده شکمشو گرفته بود، داشتم به رابطه بین ازدواج و میزان صحبت فکر می !! و توو دلم دعا می که خدایا تو رو خدااا فقط دهن من از این بازتر نشه :)))



حرف بدی زدم؟

درخواست حذف اطلاعات

از یه بزرگواری پرسیدم بعد از شما کی (چه ی) این رس مهم رو بر عهده میگیره؟
دوستم پریده وسط حرفمون و میگه
میگم
دوستم لبشو گاز میگیره و میزنه پشت دستش!! و ابروهاشو میندازه بالا که
واضح تر بیان میکنم: خب ما یک فرصت محدودی رو زندگی میکنیم و تهش همه مون میمیریم؛ وگرنه من که به مرگ شما راضی نیستم!



جملاتی که با عشق، نوشته میشوند!

درخواست حذف اطلاعات

من برای نامه ها و نقاشی ها ارزش زیادی قائلم؛ ارزش خیلی خیلی خیلی زیادی. انقدر زیاد که یک روز تصمیم گرفتم زمان خاصی رو بهشون اختصاص بدم.
من موقع خوندن نامه ها، خستگی ها و عصبانیت ها و ناراحتی ها و تمام افکار و احساسات منفی رو یک گوشه میذارم! و در حالی که سکوت و آرامش، محیطم رو در بر گرفته، خوندن نامه ها رو شروع میکنم. و حالا میخوام برای بار چندم! به تاثر فوق العاده ی واژه ها و جملات، چه تعریفی و چه انتقادی، اما مثبت! اعتراف کنم.
اعتراف میکنم که حس به شدت بی نظیر و تعاریف خیلی خوب آدمهای خوب، خیلی جاها دست من رو برای بد بودن بست و بسته؛ تعاریفی از این دست که حتی گاهی اشک منو در میارن زیادن و من هرشبی که بهشون فکر میکنم امیدوارم تا واقعا روزی لایق این همه لطف و مهربونی ها باشم.
این بار بعد از دو روز، امشب که فرصت شد و نامه ی یکی از عزیزترین ها رو میخوندم، بعد از خوندنش فقط اشک از چشمام سرازیر شد و چنان از مهرش لبریز شدم که واقعا نمیدونم باید چیکار کنم! (کجا فرار کنم؟ :)) )
راستش، دوست داشتن های خالصانه ی آدمهای خوب، خیلی جاها کار من رو سخت میکنه و گاهی من رو میترسونه؛ ترس از اینکه وقتی یکروز متوجه بشن که من واقعا از اون آدم بی نقص و آرمانی! ای که فکر میکنن فاصله دارم چه حالی میشن...
با تموم قلبم آرزو میکنم اون ی که امید ی رو ناامید میکنه من نباشم، و روزی واقعا لایق تمام این لطف و مهربونی ها بشم. و با اینحال، کاش شما هم برای آدمای زندگیتون، از خوبی ها و زیبایی ها، بنویسید. بذارید گاهی هم ندونن باید در برابر لطف و محبتتون چیکار کنن :) این حس، حس ناب و بی نظیریه!
-برای نوشتن نامه هاتون، به ویژگیهای مثبت عزیزی که براش مینویسید دقت کنید :)



برات شکلات کاکائویی می م! پس <<دوستت دارم>>

درخواست حذف اطلاعات

بعد از اون روزی که (بنابردلایلی) رابطه ی گرم و رفیقانه م با پدرم رو به یک رابطه ی خنک و محترمانه مبدل ، امروز موقع برگشتن به خونه، براش شکلات کاکائویی (که خیلی دوست داره رو) یدم!
دلیلش؟ ابراز توجه
-ما خیلی متفاوتیم؛ اما یادت نره که منم مثل خودت که میدونم به من فکر میکنی، همیشه بهت فکر میکنم، برای عقایدت احترام قائلم و همچنان دوستت دارم.



قرار

درخواست حذف اطلاعات

میپرسه بده آدم کله پزی قرار بذاره؟
میگم
و طبق معمول، آ شب که نشستم و به کل روزم فکر میکنم، میگم نکنه باید بهش میگفتم
از طرفی، دختر ساده زیست درونم میگه



گوگولی ها!

درخواست حذف اطلاعات

یه آهنگ از سیاوش قمیشی که میخونه رو برام فرستاده و گفته کنم. و همینجوری داشت میخوند و تازه داشتم میگفتم که گفت
هیچی دیگه! گفتم :))



گُلم، پَر!

درخواست حذف اطلاعات

بدون توجه به اینکه من آوازه ی بلندی در خشک گلدونها دارم، برام یه گلدون سبز هدیه آورده بود که خییییلی دوستش داره؛ صبح رفتم نگاهش کنم که دیدم دوتا دیگه از برگاشم افتاده. زنگ زدم بهش و با انتقال حجم عظیمی از غم! میگم و از تصور اینکه چققققدر دوستش داره و چرا نمیتونم مواظبش باشم و چیکار کنم/چیکار نکنم، نشستم و غصه میخورم.
باید به بچه ها بگم اگه دلتون میخواد شادی و خوشحالی من رو حفظ کنید، لطفا به جای گل های گلدونی، بهم نهال میوه هدیه بدید!
یاد و خاطر گل های قشنگی که فقط گلدونشون برام باقی مونده، خوشحالی منو خشک میکنه!!